|
الف ) سه سگ
* می دانی تِلامینّا! ما (یعنی من) برای مردم از "سگ" هم کمتریم... ما را ـ پارس نکرده و گاز نگرفته ـ با تیپا پرتمان می کنند بیرون. ** و "سگ" آن لحظه ی نابی ست که "تو" برای دیگران، غیر ِ قابل ِ "تحمّل" می شوی... می فهمی؟! غیر ِقابل ِ تحمّل! *** و تو چه می فهمی تِلامینّا؟ آن هنگام که انسان،بهتر است "سگ" بشود اما "زن" نشود. آن هم از نوع محجّبه اش. و تو چه می فهمی تِلامینّا، از لحظه های غربت و تنهایی،زیر سنگینی ِ نگاهِ "دیگران"...؟ آن هنگام که ـ حتی ـ برای عزیزترینت نیز غریبه ای،غریبه. ب ) ما نه سقراط ، نه افلاطونیم... دخترکی بود (و هنوز هم هست ان شا الله) زیبا. با چشمان اطلسی رنگ و گونه های مهتابی. مدت زمان آشناییمان ـ حتی ـ ۱ ساعت هم نشد. خوب حرف می زد عاقل بود بی طرف بود و مهم تر از همه، فلســـــــــــــــــــــــــــفه می فهمید... ... شماره اش را گرفتم. ج ) و سخنی دیگر با تِلامینّا : ج.۱ / من از آن هنگام که علوم دیگر از دامن ِمادرشان ـ فلسفه ـ جدا شدند و نام ِ"علوم انسانی" به خود گرفتند ، عاشق ِ فلسفه بودم، تِلامینّا ! لکن خودم "خبر" نداشتم! ج.۲ / تِلامینّا ! این از من به تو نصیحت! اصولا ـ آدم ـ وقتی گشنه، خسته، درمانده باشد، فلسفه می بافد. وقتی شکمت سیر باشد، جایت گرم باشد، جیبت خالی نباشد، با کسی دعوا نکرده باشی، کسی ترکت نکرده باشد، ...خر نیستی که فلسفه ببافی ! خری؟! پاهایت را تکیه می دهی به شوفاژ شیر قهوه ات را هورت می کشی، و با فراغ بال، ـ در حالتی کاملا احمقانه ـ Prison Break می بینی و کیف می کنی. دیگر فلسفه نمی بافی که... د ) ... من با یقین کافر / ... ـ جهان ـ با شک ، مســـلمان ... . ـــــــــــ ـ ـ ـ و صل الله علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین /. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 9:48 توسط غاده |
الف)
مـــادرهــایمان نذر می کنند "ما" دانشگاه قبول شویم. معلم هایمان کمک می کنند "ما" دانشگاه قبول شویم. دوســـتانمان دعــا می کنند "ما" دانشگاه قبول شویم. خــــودمــــان تلاش می کنیم که دانشگاه قبول شویم. آن وقت، "عده ای" کاری می کنند که "ما" در دانشگاه "مقتول" شویم... *** من هرگز نمی دانم که این "عده ای" ـ دقیقا ـ جزو کدام حزب و دسته هستند؟...فقط می دانم که دارم از این همه فشاری که روی من است،خفه می شوم...فقط می دانم که داریم "خودمان" به "خودمان" ظلم می کنیم... ب) خاله م نگران ِ پسر خاله م است که نکند امروز برود دانشگاه و بعد... پسر خاله م نگران ِ من است که نکند امروز بروم دانشگاه و بعد... من نگران ِ هاجر هستم که نکند امروز برود دانشگاه و بعد... هاجر نگران ِ ... ... ... ... ؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آخـــــــــــــــــــــر : در حسرت ِ یک نعره ی ِ مستانه بمردیم ویران شود این شهر که میخانه ندارد... همین و تمامـــ.../ + نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 13:34 توسط غاده
نامه ی ِ سرگشاده من باب ِ شرح ِ ما وقع: از : دوشیزه ماریا لیزه ـ باغستان های سلطنت آباد (پاسداران) به : موسیو امیرزاده ی آفتاب پوش ـ اقامتگاه چمران،امیر آباد سلام علیکم و رحمة الله و برکاته ـ و احسنتکم فی جمیع الحالات و الاماکن. امیرزاده ام! دیشب (۳۰/۷/۸۸) ـ غروب ، با چشم چپِ کور و پایِ راست دردآلود تمام اتاق بهم ریخته را مرتب کردم.کاغذ پاره ها،شعرها،لباس ها... ـ و بنا بر وجودِ موجود ِمسخره ای به نام "عرف" (هنجار) ـ قاب عکس ها را نیز جمع کردم. هرچند که دلیل منطقی اش را نمی دانم اما ماریا لیزه ی ۳ ساله،ماریا لیزه ی ۸ ساله و ماریا لیزه ی ۱۷ ساله ـ شانه به شانه ی امیر زاده اش ـ آرام و بی دلیل روانه ی کمد تاریک شدند. اصولا این جور موقع ها ـ آدم ـ برای قانع شدن،یک دلیل ِ درون دینی را بهانه می کند و بنا به احترامی که برای دین قائل است،سکوت می کند.من نیز "شرع" را بهانه کردم و. به خاطر حضور احتمالی ِ "مهمان عزیز" ، قاب عکس ها را جمع کردم. امروز (۱/۸/۸۸) ـ صبح، تمام ِ خانه تمیز شد.مادر،پرده های شسته شده را وصل کرد.۴ ساعت مانده به حضور مهمان ها ،حمام کردنِ من ـ هم ـ تمام شد.موهایم را سشوار کشیدم.چادر سفیدِ گلدار،شال سفید،پیراهن ِ صورتی و کفش های پاشنه دار را ـ مرتب و منظم ـ روی تخت خواب چیدم.و طی برگزاری مراسم ِ آویزان کردن ِ جواهرات ظریف و استعمال عطر و کرم های مختلف،موزیک ِ " همه چی آرومه ـ تو به من دل بستی...." را ۳بار گوش کردم،تا مطمئن شوم همه چیز آرام است.اول سبز پوشیدم برای خاطر دستور اکید تو : " که غیر جامه ی سبزت به بر نمی خواهم " و سپس صورتی و سفید، برای خاطر مهمان ها.مراسم مهمانی طی ۱ ساعت انجام شد،با لبخند های مکرر،گونه های ِ سرخ از شرم و نگاه های خیره ی من به دست ِ چپ ِ کبودم و گل های ِ صورتی ِ چادر ِ سفید ِ نازکم... ... القصه... امیر زاده ام! نگران نباش. این "مهمان ها" که می بینی، محض ِخاطر ِ امیدوارشان ، تماس می گیرند و ـ سبد ِ گل به دست ـ می آیند و می روند.من ـ فعلا ـ خیال ِ مزدوج شدن ندارم.حالا حالا ها،من و تو ،هم قصه ایم.آن قدر که برویم روی نیمکت های بلوار الیزابت بنشینیم و از سگ لرزه های پاییزی در خنکایِ سایه ی ِ سبز ِ درختان،لذت ببریم. روزهایمان خوش و چشم بدخواهان کور! من و تو آمده ایم که بمانیم. نامه ام تمام شد ـ باقی، شعر های عاشقانه است که ضمیمه ی شیرینی های ِ شب ِ مهمانی می کنم و برایت می فرستم به اقامتگاه. سرت سلامت. و صل الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. { ۲۱:۵۴ ـ جمعه ـ ۱/۸/۸۸ }
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 9:42 توسط غاده |
ايسـتـــــــــــــــــــــــــــــــ...!
خانم، كلئوپاترا، با شما هستم! با شما كه رنگ ِ سبز ِ سير ِ پشت ِ پلك هايتان هم رنگ ِ روسري تان هست. با شما كه داريد تمام زنانگي تان را با اين كفش هاي پاشنه بلند،حمل مي كنيد... (صداي ســــــــــــــــــــــــــوت) آهاي خانم! ايست ! مگر نگفته بودم ـ در ميدان گاهي ِ قلب من، دور زدن ممنوع ـ چه زوج باشيد، چه فرد. حتي اگر فرد ِ اعلا ـ فرقي نمي كند. اينجا ـ در قلب ِ من، توقف ممنوع ، دور زدن ممنوع ! مگر نگفته بودم: من ديگر عاشق نمي شوم؟! {چهارشنبه ـ ۱۵/۷/۱۳۸۸ ساعت ۸ صبح.} ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام. دوست داشتم اين بار طنز بنويسم...آماده اش ـ هم ـ كرده بودم. اما نشد.انشا الله دفعه بعد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نكته ها: *نكته ي ظريفـــــــ : خوشا به حال ِ ورونيكا و نامزدش كه همرنگ لباس مي پوشند... **نكته ي ايهامي: - استاد! ما "انحراف معيار" بلد نيستيم! - استاد، ما ـ هم ـ همينطور! *** : پسرها دارند در حياط دانشكده علوم انساني، فوتبال بازي مي كنند. پنجره ي كلاس باز است. استاد،دارد "تمثيل غار" درس مي دهد. من دلم چاي مي خواهد. نتيجه: دكتر تركي مرد ِ شريفي ست (!) ****نكته جدي: من امّل نيستم! مي شناسيدم.فقط "هنوز" ـ هيچ چيز ـ نتوانسته يك بخش مهم از عقايد ِ مرا عوض كند.مسائلي كه ديگران نشانه ي تجدد و تمدن مي دانند، "هنوز" شكر ِ خدا، با فرهنگ من مطابقت ندارد و ان شا الله كه مطابقت نخواهد داشت. (حوال ساعت ۴عصر ـ يكشنبه ـ ۱۹/۷/۱۳۸۸ ) ***** ريز نكته : حسّ مردي رو دارم، كه زنشو طلاق داده.بعد رو آورده به الكل... ***** نكته ي آخر ــــــــ : هي ماريا ليزه! از كجا معلوم كه فاصله ي پنجره تا حياط خلوت، برايِ "خلاص شدن" كافي باشد؟ اگر نبود چه؟ برو...برو و اين فرآيند ِ "تصميم جدي" ات را خرج ِ چيز ديگري كن. حالا حالا ها، وبالِ گردن اين دنيايي. مـردني نيستي به اين راحتي ها... (دوشنبه ۲۰/۷/۱۳۸۸ ـ ساعت ۱۸:۲۶) .................................................................... يا علي/ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 13:50 توسط غاده |
هرگز حســـــود نبوده ام. امــا غبـــــــطه مي خورم، به کساني که حتي به اندازه ي يک لحظه، بيشتر از من،در كنار تو بوده اند بيشتر از من،تو را دوست داشته اند بيشتر از من،با تو خنديده اند/تو را نگاه كرده اند/تو را بوسيده اند... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ //ماه هاست كه عاشقانه نمي نويسم{نمي توانم بنويسم} عاشقانه كه ننويسي،انگار هيچ چيز ننوشته اي! حالا دوباره ـ شايد ـ "آغاز" شده ست. تا باد چنين بادا... * نكته تاكيدي : مخاطب شعر بالا،شخص خاصي نيست. * نكته فوري: " مــــــــــــــــا "، براي هدفي (و شايد هم اهدافي) به دانشگاه آمده ايم. هدفي كه بعضي از دوستان،درك نمي كنند. مــــا ـ هم ـ اهميتي نمي دهيم. چون اين اولين بار نيست كه اين گروه "بعضي از دوستان" ، يك مسئله ي مهم را درك نمي كنند. * نكته خوب: نيك روزيست،امروز. شمس آفاق عزيزم،۱ سال و ۵ ماهه شد. * نكته ... : پسر عزيزم! تو را به دستان ِ پر مهر ِ پروردگار مي سپارم. نمي دانم اين خداحافظي، ۴ سال طول مي كشد يا...يك عمر. هر چه هست،من تو را دوست داشتم ، دوست مي دارم ... و دوست خواهم داشت. .../ يا علي
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 19:7 توسط غاده |
الف ـ براي ِ خاطر ِ ۳۱ شهريور ۱۳۵۹ : / قاصدك / قاصدك! اينجا جبهه ي جنگ است. باز غروب شد باز پرنده هاي مهاجر آمدند. درياي آبي از خون شهيدان سرخ شد. قاصدك تو كجايي ؟ آيا صداي خمپاره ها را مي شنوي ؟ آيا فرياد شهيدان را مي شنوي ؟ آيا مي داني مادران چشم به راه عزيزان خود هستند ؟ برايشان خبر ببر از شهيدان... ...باز غروب شد. { غاده ـ زمستان ۱۳۷۷ شمسي ـ شيراز. } ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ۱۸ سال ِ تمام،با نيمه ي تهراني ِ وجودم،به جنگ ايران و عراق نگاه كردم.بر اساس توصيفات ِ مادر ِ تهراني الاصلي كه ۸ سال ِ جنگ،دور از تمام درگيري ها،زمستان هايش را بهار مي كرده و بهارهايش را تابستان...حالا مي خواهم، از امروز تا آخر عمرم،به جنگ با نيمه ي آباداني ِ وجودم نگاه كنم.با چشمانِ خونبار ِ يك جنوبي ِ وطن پرست...سرباز ِ خميني. مي خواهم بهتر از تمام اين سالها باشم.مي خواهم ۸ سال دفاع هميشه مقدسمان را جور ديگري دوست بدارم...جور ديگري بشناسم. مـــــا همان نسل جوانيم كه ثابـــت كرديم در ره عشق،جوان مـرد تر از صد مرديم هر زمان عشق "خميني" به سر افتد ما را دور ِ"ســيد علي خامنه اي" مي گرديم... (ان شا الله) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ب ـ کوچک برای اول مهر: وقتي ۶ سالم بود،با لب خندون و يه اعتماد به نفس طوفانی،وارد اين ۱۲ سال تحصيل ِ لعنتی شدم...درست همون روزي كه پا گذاشتم داخل حياط مدرسه ي " ۱۷ شهريور " ِ شيراز... وقتي ۱۸ سالم شد،با چشماي خيس و اعتماد به نفس بر باد رفته و درب داغونم،از دانشگاه شهيد بهشتي اومدم بيرون...همون موقعي كه كنكور تموم شده بود.همون موقعي كه آخر قصه ۱۲ سال تحصيلم خوب نشد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ج ـ جمله / شعر / حال ـ هاي من : * بار دگر رقص كنان،بي دل و دستار بيا... * مادر ِ خوبم! من نمي تونم به ساز ِ جامعه ي بيمارمون برقصم. جامعه اي كه درش هيچ آغوش بازي براي فلسفه وجود نداره،سالم نيست. * بعضي چيزا،از "اظهر من الشمس" ـ هم ـ "اظهر من الشمس" تره... به ابوالفضل قسم! * ديريست درد ِ بی خواهری،مرا سخت آزار مي دهد... * از اين كه پروفايل ِمدير ِ اين وبلاگ فعال باشد،متنفرم. * مَردم،نون ِ عنوان مي خورند: دانشجوي رشته ي فلان/همسر آقاي فلاني/دوست خانم فلاني... * براي "م" : نمي شه با تو باشم و اسير دست غم نشم... (از همون اولم مشكل همين بود...پس منو ببخش اگه...) * مدام نگو: من چي بودم و چي بودم و چي بودم... اگه مَردي،بگو: الان چي هستم و چي هستم و چي هستم! * نمي دونم "تو" اين روزا/چه احساسي به "من" داري؟ (آهاي تو! مي فهمي چقدر وحشتناكه؟) * اكنون وقت رفتن فرا رسيده است. شما براي حقوق و من براي فلسفه خواندن... اما نصيب كدام يك از ما بهتر خواهد بود،تنها خدا مي داند! (بچه ها،اين شما رو ياد چي مي ندازه؟!) ــــــــــــــــــــــ زير سايه حق تعالي... + نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 12:3 توسط غاده |
صدق الله: روز ِ آخر ـ غروب، مشهد. حبيبه گفته بود: خاله...بريم اون صحني كه توش گلدون داره. من بغض كرده بودم: مي ريم خاله...مي ريم فدات شم. ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ بسم الله: * مشهد و هتل امير كبير و محله ي عربها و كوچه هاي پيچ در پيچ و تاريك ِ دم سحر./نيلو.ح: من خودم وكيلم! از تاريكي ِ كوچه نترسيد بچه ها! / * مشهد و سوزي و ضحي و ثمينه./ضحي: آقا سوز مياد،درو ببند!/ * مشهد و انرژي غير قابل وصفِ صديقه سادات ـ كش رفتن خوراكي هاي اتاق ما و تلاش بي وقفه ي من در جهت پس گرفتنشان. /مريم شريف: حالا بيا ثابت كن اين خوراكي ها مال شماها بوده!/ * مشهد و اشتهاي وصف ناپذير من در خوردن تخم مرغهاي صبحانه و يك قوري چاي و غيره و ذلك!/حبيبه: خاله،واقعا مي خواي همه اينا رو بخوري؟!/ * مشهد و پارك آبي و شهربازي و مركز خريد،كه من و محيا و زهره درهيچ كدام از اين تفريحات سالم شركت نكرديم. * مشهد و توصيفات آمنه از پارك آبي كه از خنده روده بر شديم. * مشهد و هندوانه اي كه من و محيا سر ِ راه خريديم./من: آقا،ما مسافريم،يه چيزي بده آبرومون نره!(آخه چه ربطي داشت؟!)/ * مشهد و ارشياناز و عطيفه و اتاق اختصاصي و يك عالمه خوراكي خوشمزه اي كه داشتند. * مشهد و شانديز...!/صديقه سادات: بچه ها! اين ناهاري كه داريد مي خوريد،هم شيريني كنكورمه،هم وليمه مكه م هست،هم شيريني عروسيم!/ * مشهد و نم نم ِ باران ـ جلوي ِ مركز خريد. /سارا هِم: داره بارون مياد...نمي دونم چي چي... نمي دونم چي چي...كَمِری فول آپشن!!! / * مشهد و نماز جمعه كه اينقدر هوا گرم شد كه من قبل از اذان از حرم آمدم بيرون.(احسنتكم به اين مسلماني!) * مشهد و حبيبه كه آن روز صبح تا "اميلي در نيومون" را كامل نديد اجازه نداد برويم حرم! * مشهد و دعاي كميل خاص ِ خاص ِخاص...و زيارت قبور حاج آقا مجتهدي و آقاي نخودكي. * مشهد و صابون ِ شوخي و نقشه ي كثيف (!)، مِن باب ِ ترساندنِ من.شكر خدا عمل نكرد! * مشهد و اولين دقيقه و اولين سلام و كبوتر و چادر ِ سفيدِ تميز ِ من و... / : حاجتتو گرفتي دخترم!/ * مشهد و كمپوت زردآلو و آناناس./زهره: بيا اول اين كمپوته رو بخوريم،دهنمون وا شه!/ * مشهد و يوزارسيف ـ جمعه شب.در لابي هتل. * مشهد و شلوغ بازي نفيسه جلوي در ِ رستوران. /نفيسه: دانشگاه تهرانيها اين ور وايسن ـ شهيد بهشتيها اون ور!/ و ما كه خودمان را چپانديم در گروه ِ تهرانيها... * مشهد و نگين كه آمد و چند ساعت سر ِ جای ِ زهره خوابيد و يك پتوي كلفت ـ هم ـ پيچيد دور خودش./زهره: اي بابا.اين چرا از خواب بلند نمي شه؟ مي خوام بخوابم/ /حبيبه به نگين: گرمت نمي شه با روسري و پليور رفتي زير پتو به اين كلفتي خوابيدي؟! نگين: نــــــــــــــــه!/ * مشهد و سوزي...(اين رو اختصاصي براي ضحي نوشتم!) * مشهد و آخرين سفر ِ دانش آموزي همراه با خانم خياط ِ عزيز... ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ صدق الله: روز ِ آخر ـ غروب، مشهد. حبيبه گفته بود: خاله...بريم اون صحني كه توش گلدون داره. من بغض كرده بودم: مي ريم خاله...مي ريم فدات شم. ................. { از اين به بعد،به ياد ِ ۱۲ سال دانش آموزي، هرچند وقت يك بار، يكي از خاطرات دسته جمعي رو مي نويسم. اين طوري يادمون نمي ره كه چه روزايي داشتيم. } ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱) حالا تو خيال كن، من ، خيلي اتفاقي شبيه ِ ليوان ِ پلاستيکی ِ فسفری ِ مشترکمان ، يك ظرف ِ تغذيه فسفري ـ هم ـ بهر ِ کتلت و خيار شور و پرتقال خريده ام، نانسي ترزا ! ۲) امروز ظهر، پستچي،يك بار در زد و ما هم با سرعت نور پله ها را دو تا يكي دويديم تا زودتر گواهينامه ي هوشمندمان را تحويل بگيريم... ۳) دلم يك كاتب مي خواد كه مستقيم وصل باشه به جريان فكري من،تا هر چيزي كه به ذهنم مياد رو بي وقفه ثبت كنه. ۴) من نَگويم تَرك ِ آيين ِ مروّت كن، ولي...ولي... كجايي رهي معيري؟ ۵) بي پرده: اين آخرين حرفي هست كه داره درباره پست ِ قبلي ـ كه جنجال برانگيز نبود،اما شد ـ زده مي شه.بعد از اين هر كامنتي كه مربوط به اين قضايا باشه رو خيلي محترمانه پاك مي كنم.چون نمي خوام اجازه بدم كه وضع وبلاگم حتي به اندازه سر سوزني بهم بريزه.(من از روزي كه اين وبلاگ رو تاسيس كردم قول دادم كه اينجا محل آرامش باشه.شعر و نور و شادي...) فكر مي كنم بايد در تعاريفي كه از مديريت وبلاگ در ذهنم داشتم، تجديد نظر كنم.بايد از اين به بعد با مسائل يك مقدار جدي تر برخورد كنم.ان شا الله. ـــ زير سايه حق تعالی. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 15:50 توسط غاده |
|
| ||||||